نوشته های امید یعقوبی

۷ مطلب با موضوع «رمان» ثبت شده است

تالار خفاش


از بند رودها رها شدم تا به هرجا روانه شوم
بی آنکه به نگاه ابلهانه ی فانوس ها غبطه خورم
-زورق مست/آرتور رمبو



زیر آسمانی به رنگ قهوه ایِ سوخته روی سنگفرشهای پیاده رو قدم می زدیم که نرسیده به ساختمان تفریحیِ بلندی ایستادیم. مردم کنار در آسانسور ازدحام کرده بودند و بلیتهایشان را تحویل می دادند. مشتی بیلیت پانچ شده هم روی زمین ریخته شده بود. چشمم افتاد به بیلیت یک نفره ای که با بی دقتی پانچش کرده بودند. متوجه شدم که همراهم دیگر بغل دستم نیست. شاید در این حین که من دو دل بودم که بیلیت را بردارم یا نه، رفته بود وسط جمعیت. با احتیاط آن را برداشتم، تا سرم را بلند کردم نگاه خیره ی پیرمردِ متصدی به چشمهایم افتاد و کمی دستپاچه ام کرد؛با لحنی دستوری گفت :«بیا تو، بیا بریم بالا! -مکث- بیا دیگه …» کلکی در کار بود، می دانستم که در آن صدا هدفی پلید نهفته است. ته ریش سیاه و صدای تحکم آمیزش غیرطبیعی بود. گفتم «نه، مرسی.» و رویم را برگرداندم تا از شر آن خلاص شوم. آسانسور بالا رفت و بعد از هشت نه دقیقه یِ دیگر برگشت؛ با یک متصدیِ جدید؛ همانطور که حدس می زدم. متصدی بعد از بالا رفتن وظیفه اش راهنمایی افراد بود و شخص دیگری جای اورا می گرفت. سیاست ساختمان برای بیدار نگه داشتن کارکنانش، فکرش هم خسته کننده است: بالا پایین آمدن و فشار دادن یک دکمه. حالا فرض کنید که اولین چیزی که قرار است بعد از ورود به یک ساختمان تفریحی ببینید پیر مردیست افسرده که مدام چرت می زند و آب دهانش شلوارش را لک کرده است. منتظر شدم که چندتایی وارد شوند تا ورود به آسانسور سرعت گیرد. بعد جلو رفتم و بلیت را تحویل دادم، پانچش کرد و متوجه نیم دایره ی کوچک بالای آن نشد. تا به حال که به خوبی پیش رفته، تنها مشکل اینجاست که نمی دانم در آن بالا چه چیزی انتظارم را می کشد. بدتر اینکه او هم گم شده است؛ اصلا او را به یاد هم نمی آورم، ولی به هیچ وجه نگران نیستم از اینکه یادم نیست، و اینکه حتا یادم نمی آید قبل از این کجا بوده ام. از اینجور اتفاقها چندوقت یکباری می افتد. با فکر کردن به آن همه چیز بهتر که نه، بدتر خواهد شد. آرامشم بهم می خورد و از حداقل امکاناتی که برایم بوجود می آید هم نمی توانم استفاده کنم. همه چیز با سرعت از کنارم می گذرد. یک حواس پرتی کوچک، یک نگاه به عقب، یک لحظه فرو رفتن به فکر کافیست تا در یک چشم بهم زدن جدا شوم. نمی توانم بین اتفاقهایی که افتاده و درحال افتادن است تمایز قائل شوم. گاهی آنها دوباره جلوی چشمانم ظاهر می شوند و بارها به همان شکلی که بودند تکرار می شوند. می دانم گفتن آن برای کسی که داستان من را دنبال می کند مانند توضیح دادن سایه برای خورشید است. من به همین حد بسنده می کنم که آنها نه به شکل خاطره بل به شکل اتفاقاتی واقعی بر من باز می گردند و من هیچ توانایی در تغییر شکل آنها ندارم.

بالا که رسیدیم، دستشویی ام گرفت، راهنما با دست گوشه ای را نشان داد. آنها منتظر من نمی ایستند و دیگر در این ساختمان دستگیره ای نخواهم داشت که به آن تکیه کنم. نه راهنمایی، نه دوستی و نه حتا نقشه ای. نباید خود را زیاد درگیر آثار میخ شده به دیوار کنم. یک تکه ی کوچک هم کافیست. فقط باید در انتخاب آن کمی دقت به خرج دهم. البته کمی غیر حرفه ایست که با یک متصل کننده از اینجا خارج شوم. انتخاب سه شئ گزینه ی مناسبتریست. فقط باید سریع آن را جدا کنم و قبل از جذب شدنش خود را به یک ثبت کننده برسانم.

۰ نظر ۱۷ مهر ۹۳ ، ۲۱:۴۲
امید یعقوبی


تِتا (این فصل از داستان حذف شده است)


پزشک شروع کرد به متر کردن سرم و علامت زدن قسمتهایی از آن با ماژیک. با ژل تِن بیست نقطه ها را پوشاند. سیمها را متصل کرد. شش دقیقه سکوت. دندانهایت بهم نخورند. پلک نزن و عضله هات هم  شل کن. شش دقیقه که تمام شد، نویزها را گرفت و نتیجه را ذخیره کرد. حالا چشمهات بسته باشند. شش دقیقه ی دیگر. نگاهی به نوارها انداخت و چشمانش را تنگ کرد. بگذار دوباره امتحان کنیم. دوازده دقیقه ی دیگر هم سپری شد. اخم کرده بود. «موج تتای تو خیلی بیش از حدِ معمولِ! » به او گفته بودم که لب به قرصهایش نخواهم زد. انتظار چنین نتایجی را داشتم و اصرار او را برای خوردن قرص هم پیش بینی می کردم. او گفت که باید جلویش را بگیری وگرنه آنقدر رشد خواهد کرد که… جمله اش را قطع کردم و با خشونت تکرار کردم که دیگر هیچ وقت لب به هیچ قرص و دارویی نخواهم زد.

تتا موجیست که بهنگام خواب و با پلکهای بسته میزان آن به حداکثر می رسد. برای رام کردن یک اسب وحشی باید قسمتی از آن شد. همه اش از شبی شروع شد که در پشت بام خانه با بادی سرد که به گونه ام می خورد و ایستاده رو به شهر بیدار شدم. نه سال داشتم و از آن روز نیرویی را در خود کشف کردم که قدرتش فراتر از آن است که بشود آن را کنترل کرد. او من را مسخ می کرد و به وحشت می انداخت. بزرگتر که شدم حواسم را با اشیاء خارجی پرت کردم و به او فرصت بیرون آمدن را ندادم. او در سکونهای زندگی بیرون می آمد. چندباری با الکل آن را سرکوب کردم تا آنکه به بلوغ رسیدم و خلسه های بعد از هم آغوشی با دختری هم سن و سال خودم من را از آن حالت دور می کرد. دختری که با او بودم مریض بود و آنقدر افراطی باهم نزدیکی داشتیم که جمع هم آغوشیهایم بعد از آن رابطه تا چند سال بعد به تعداد دفعاتی که باهم بودیم نمی رسید. دیگر بدن او برایم جذابیتی نداشت و بلعکس حالت تهوعی ایجاد می کرد که به سختی می توانستم آن را پنهان کنم. یک بار وسط کارمان نزدیک بود بالا بیاورم. چند بار اوق زدم. او به روی خود نیاورد ولی دیگر نگذاشت پا به خانیشان بگذارم. او که رفت وحشت بازگشت و برای دومین بار در زندگیم در هفده سالگی قرصها را با قیف در جمجمه ام خالی کردند کنار قرصها بدنی تازه هم گیر آورده بودم که خود را با آن سرگرم کنم. گاهی صدای شیه هایش را در شبهای تاریک می شنیدم. شبی را به یاد دارم که قبل از خواب پنجره ی بالای تختم را باز کرده بودم. خواب دیدم که در اتاق لا به لای پایه های مبلهای طلاییمان شناورم. باد بودم! تا این را فهمیدم به سمت بدن مرده ام کشیده شدم و روی گونه هایش لیز خوردم و وحشت زده از خواب پریدم. پنجره نیمه باز بود. جریان باد را که به پرده موج می داد تماشا کردم تا دوباره خوابم برد.

شبی دیگر خواب دیگری به سراغم آمد. در هند بودم و با ردایی قهوه ای. به خوبی یادم هست که در آن زندگی کارهایی را کرده بودم که فکر می کردم هیچ وقت در اینجا آنها را انجام نخواهم داد. تا امروز نیمی از آن را انجام داده ام. وقتی در آنجا فهمیدم که کس دیگری هستم به سرعت به آپارتمان برگشتم و ردا هم ناپدید شد. سوار آسانسور شدم و دستم را روی دکمه ی چهار گذاشتم. یادم آمد که بارها از کودکی به اینور دست روی آن گذاشته بودم. دکمه مثل آدامسی سیاه به دستانم چسبید و وقتی دستم را از آن جدا می کردم کش آمد و آسانسور به سمت طبقه مان حرکت کرد. هرچقدر بالاتر می رفت همه چیز بیش از پیش می لرزید. به در خانه رسیدم فهمیدم که در آنجا خوابم و به سرعت وحشتناکی به سمت اتاق کشیده شدم و از خواب پریدم. لای پنجره این بار هم باز بود.

قرصها را بعد از دو سال کنار گذاشتم. شبش را به خوبی به یاد دارم.

۰ نظر ۱۳ شهریور ۹۳ ، ۲۳:۰۵
امید یعقوبی

لینک قسمت اول تونل
 
آه لعنتی، از صدای زنگ خونه متنفرم، از قرار معلوم اون آشغال هم اینو می دونست و چهار بار دکمش رو فشار داد، اولی خیلی سریع قطع شد ولی آخری انگار نمی خواست قطع بشه، درو که باز کردم، همسایم جولوم وایساده بود، با اون حالت احمقانه ای که بین مردم رایجه، حالتی سرشار از احترام که قراره به فحش بکشدت، مثل چاقویی که با گل تزیین شده و قراره تو سینت فرو بره، گفت: «فکر نمی کنید یه خورده صدای موزیکتون بلنده ؟» جملش رو به طور کامل شنیدم، کاملا واضح، هرچند که خیلی سریع اونو گفت، اما طوری که انگار نامفهوم صحبت کرده باشه گفتم «صدایِ چیمو چی ؟!» دوباره جمله ش رو با خشونت بیشتر تکرار کرد: «فکر نمی کنید که صدای موزیکتون خیلی بلنده !؟» یه لحظه داشت به خاطر لرزش احمقانه ی صداش خندم می گرفت، عصبانیت این جماعت قیافشون رو احمقانه تر هم می کنه، جواب دادم «من معمولا به «فکرم» احترام می ذارم و وادارش نمی کنم که هرچی من می خوام رو انجام بده». گفت: «احمقانست! فکر رو برای خدمت به ما تعبیه کردند و باید ازش مراقبت بشه، برای اینکار هم اصول اخلاقی زیادی طراحی شده، همچنین تا دلتون بخواد برنامه های از پیش تعیین شده برای فکر کردن هست! سری به تلویزیونها و روزنامه ها و محیطهای فرهنگی بزنید تا فکرتون رو از گزند دیوانگی در امان نگه دارید. به نظرم اینها خیلی به پیشرفت بشر کمک کرده، چون باعث شده همه شبیه هم بشیم، اینجوری خیلی بهتره… می شه خیلی راحت با دیگران ارتباط برقرار کرد…» یه لحظه بر می گرده و در تونل رو اون پشت نگاه می کنه، بعد ادامه می ده: «… و دیگه کشمکش و اختلاف عقیده ی چندانی هم باقی نمی مونه که بخوایم بخاطرش بجنگیم؛ مثال واضحش جولوی چشم ماست، بین من و شما اختلاف عقیده وجود داره چون

۰ نظر ۱۸ فروردين ۹۳ ، ۲۱:۲۸
امید یعقوبی

به طور معمول به سختی دنبال کلمات می گردم، واسم مثل پیدا کردنِ یه لنگه جورابِ توی یه اتاقِ خیلی شلوغه، کلماتی که باهاشون با دنیای خارج ارتباط بر قرار می کنم مشکلشون اینه که انگاری وجود ندارند، معلوم نیست که از کجا میان. لبهام تکون می خورن، از حنجرم هم صدا به بیرون میاد و تو هوای آلوده ی اتاق هم پخش می شه و طبیعی هم هست که تو این هوای آشغالی که توش نفس می کشیم، یه خورده آشغال هم به حرفای من اضافه بشه و انکار کردنشم وقت تلف کردنه، نمی شه هم از دستشون خلاص شد، البته یه جورایی می شه ها! ولی کار من و تو نیست! و اگه هم بتونیم که تمیزش کنیم، تمیز نگه داشتنش واسه خودش یه داستان دیگست! آخرش هم صدام به گوش تو می رسه، ولی متاسفانه کلمات من تا به گوش تو برسن، فاصله ی زیادی تا تصوراتم پیدا کردن، کلمات محدودن و افکار بی انتها واسه همین هر چی که اینجا می بینی انگار که از وسط مه غلیظی بیرون اومده و خالی از وضوحه، متاسفم، من اختیاری رو این جملات ندارم. کلماتِ بی استفاده یِ لعنتی!! من جمله می سازم و تو با تصوراتت جمله ی من رو تحریف می کنی. تصوراتت مثل دیواری هستند بین جملات من و گوشهای تو، تو اینجا صدای من رو نمی شنوی و هدفم رو نخواهی دید، منبع صدایی که الان می شنوی خود تویی، و من فقط واسطه ام، واسطه ای بین تو و خودت، چون نمی تونی بین خودت و خودت تمایز قائل شی. حرفهات با صدای من و موسیقیِ پس زمینه ای که جفتمون اون رو می شنویم پخش می شه، و ناگهان صدای زنگ خانه و صدای مردی که میگه: « فکر نمی کنید یه خورده صدای موزیکتون بلنده ؟».

۰ نظر ۱۷ فروردين ۹۳ ، ۰۱:۵۱
امید یعقوبی

پاراگراف اول تا چهارم :

احتمالا همه ی اینها بخاطر بیماریم بود، اگه بخوام اون رو با دلایل علمی تشریح کنم باید فساد رو مثال بزنم، زمانی که دیگه خونی در جریان نیست، بدن شروع می کند به فاسد شدن. وقتی که دیگه آب در جریان نباشه، باز اونم شروع می کنه به گندیدن. البته باز هم مثل همیشه چندتا از جزئیات کوچولو از چشم من و تو مخفی مونده و نیازی هم نیست که خودمون رو واسش ناراحت کنیم، چون این هم از طبیعت ماست که هرچیزی رو که اولش ناراحت کننده اس، آشغال بدونیم و دور بریزیم‌! اما این دور کجاست؟ تا کجا دور می تونی بشی؟! آره می تونی دور شی، دورِِ دور، دور شی بری آشغالاتو بندازی پشت اون کوههای بلند، بعد بدو بدو بگردی که اونا نتونن ردتو بگیرن. ولی اونا پیدات می کنن. تمام شهر رو دنبالت می گردند، زنگ همه ی خونه ها رو می زنن، به خونه ی تو که می رسن، گوشی رو بر می داری، از آی فونِت بوی گندشون رو می تونی حس کنی واسه همین جواب نمی دی، اما اونا می دونن که این فقط پدراشونن که جوابگو نیستن. بعد با اون پاهای کُپل سیاهشون پله ها رو یکی یکی میان بالا تا به هر بدبختی هم که شده خودشون رو بندازن دم در خونه.دم در حاشون که جا اومد، بوی پدرشون رو می شناسن، از خوشحالی گه تو دلشون آب می شه! شروع می کنن بالا و پایین پریدن، انقدر با انرژی بالا پایین می پرن که یهو می ترکن و پخش می شن جولو در خونت! حالا تو می مونیو خرباری از کثافت و آشغال پخش شده جولوی در خونت! پس بهتره آشغالاتو با خودت نگه داری، حتا باهاشون دوست شی، که لااقل عین یه کپه اَن جولو در خونتو نگیرن که نتونی بری بیرون، حالا می خوام از جزئیات کوچیکی بگم که از چشم خیلیها مخفیه، از جونورایی صحبت کنم که تو کثافت این آشغالا به دنیا میان، قارچها، کپکها، پشه ها، غورباقه ها و حتا جایی خواندم که نسل بشر هم از همین آبهای کثافت زاییده شده . البته اگه هم نمی گفتن، حدس اینکه جایی نسل ما به کثافت می خوره کار مشکلی نبود.

امروز بعد از مدتها تونستم کثافتها رو از دم در خونه کنار بزنم و یه راهی واسه بیرون رفتن پیدا کنم، یه راهی که یه جاهایش شبیه تونل شده، اما بیرون انگاری یه جوری شده بود، هِی همه چی از هم وا می رفت و تا میومدی به تصویر کج و کوله ی جدید عادت کنی، قیافه اش دوباره برمی گشت به شکل اولیه. حالا کافی بود یه لحظه روتو بکنی اونور تا دوباره شروع کنه به شل و ول شدن! انگار یه انرژیی تویِ هر چیزی بود که می خواست اون رو از درون ذوب کنه. اما این چی بود تو نگاه لعنتیِ من که نمی ذاشت اینا مثل آدم ذوب بشن؟ شاید وقتی از زیر تونل رد می شدم یه آشغالی چیزی رفته توی چشام… نمیدونم، مهم هم نیست. چند نفری هم از کنارم رد شدن که انگار با آدمای همیشگی فرق داشتن. نگاشون که می کردی، شبیه این بود که داری از بیرون به داخل آب نگاه می کنی، یا شاید هم از داخل آب به بیرون، آره فک کنم از داخل بود که بیرون رو اینجوری می دیدم.

صادقانه بگم که مشکل از منه. اول چون عینکم رو نمی دونم کجا گذاشتم و دوم بخاطر خواب زیاد، چند هفته ایه که همش تو خواب گذشته، اگه هم یه وقتایی بیدار شدم، تو بهترین حالت ۱۰ دقیقه بوده، واسه آب، غذا و دستشویی. برا همینه که یه خورده با واقعیت غریبه شدم و البته این هم اهمیتی نداره .

اهمیتی نمی دم، به هیچ چیز، مشکل اینجا بود که اهمیت می دادم، زیاد هم اهمیت می دادم، در حد افراط، به آدمها، به زندگی، به آینده، به خواب، به دوست، به عشق، به فکر، به عقیده… حماقت پارچه ای بود که قنداق من رو از اون دوختن. تواناییم تو تغییر این چیزا تقریبا هیچ بود. الان از تکه پاره های قنداقم واسه خودم دستمال سفره درست کردم، از بعضی بزرگتراش هم شُرت دوختم، بعضیهاشم یه جوری درست کردم شده عینه این کدوحلواییهای هالووینی، دو تا چشم داره با یه دهنه تیغ تیغی؛ باید زودتر برگردم، دلم می خواد بازم بخوابم، از واقعیت بدم میاد. احساساتم خیلی وقته من رو از دنیای واقعی جدا کردن… حیف که آذوغه تموم کردم وگرنه پامو بیرون نمی ذاشتم و الان لابه لای پارچه های قنداقم، زیر ملافم که دوخته شده از لباسهای زیر مخملیه، تخت خوابیده بودم. من خواب رو ترجیه می دم ...

۰ نظر ۱۷ فروردين ۹۳ ، ۰۱:۳۵
امید یعقوبی

در کافه ، گفتم : تو انتخاب می کنی که کجا می خوای بری . گفت :البته تو خواب می شه به آنارشیسم رسید، فقط تو خواب البته . گفتم : چه فرقی داره،واقعیت،خواب،بیداری … گفت‌ : چه فرقی داره وقتی تو خوابی یا بیدار؟! هشیاری یا رو دراگ ؟! فرق نداره اینا ؟! گفتم : فرقشون چیه ؟ گفت :خوب، تو خواب همه چی، به میل تو انجام میشه، اما تو بیداری این تو نیستی که سناریو رو می نویسی! گفتم : تقصیر قارچا چیه که تو لجن زار به دنیا اومدن !! اولش تعجب کرد ، ولی اینجور آدما یاد گرفتن که حتا اگه یکی جولوشون بال در بیاره ، پرنده شه ، پر بزنه ، بره . قبل اینکه کسی متوجه ی تعجبشون بشه خیلی سریع خودشون رو جمع و جور کنن، بعد بشینن براش دلیل بتراشن ، آخه می دونی اونا تراشکارن، وقتی بزرگ می شن شروع می کنن به تراشیدن هدف، من از تراشکاری بدم میاد، ولی وقتی پای چیزهای جدی درمیونه، بیشترین ترس من از اینه که بگم من دارم یه خورده بی هدف پرواز می کنم،آخه اونا خیالبافن، یا می دونی ، شاید به خاطر اینه که فکر می کنن هر چیزی پر از علته ، فکر می کنن من انگیزه ای دارم، من می ترسم از اینکه اعتراف کنم که بی انگیزه پرواز می کنم، اونا منو می ترسونن ، می دونی چرا ؟آخه اونا اصلا با قریبه ها خوب نیستن . این آدما رو باید با تعجب تیربارون کرد،اصلا همه رو باید با تعجب بیدار کرد، مثل آدمی که چشماش داره از خواب می ره،بعد یهو گربه ی همسایشون مثل یه پرنده، می پره خودشو می کوبه به پنجره، تق !! ، که تو تعجب کنی، نه که واسه اون مهم باشه که تو خوابی یا بیدار، نه اینجورام نیست، بعضی چیزارو اصلا نباید با دلیل و منطق به گند کشید. آخه اون فقط یه گربست !! چه گناهی داره که تو می خوای با اون منطق لعنتیت تیکه تیکش کنی ؟! اون فقط دوست داره بازی کنه !! بازی!! چرا عصبانی می شی ؟! چون نمی ذاره تو بخوابی ؟! شاید خودتم دلت نمی خواد بخوابی... شاید بخندی ولی می دونی چرا وقتی می خوابی همه چیز کاملا سیاه نمیشه !؟ چون وقتی تو خوابی ته دلت می خواد بیدار باشی،اتفاقا بیشتر از وقتی بیداری دلت می خواد بیدار باشی،واسه همین مغزت شروع می کنه به درست کردن یه دنیای دیگه ، شبیه دنیایی که خود تو توش زندگی می کنی، اونجا تو دیگه خواب نیستی ، چه فرقی داره ، خواب یا بیداری ؟! دوست دارم یه روز یه هنرمند سورئالیست بشم، آخه از واقعیت بدم میاد !! یعنی می رسه روزی که همه از هم بپرسن - واسه چی یهو مدیر رفت بالا میز شروع کرد به رقصیدن و مسخره بازی ؟ مگه قرار نبود سخنرانی کنه ؟!! - جواب می ده - همینجوری !! - ....

۰ نظر ۱۷ فروردين ۹۳ ، ۰۱:۲۱
امید یعقوبی

نشانه های بیماری در من محسوس بود ، اگر بخواهم بیماریم را با دلایل علمی بیان کنم باید پدیده ی فساد را در نظر آورم ، زمانی که دیگر خونی در جریان نیست ، بدن شروع می کند به فاسد شدن . وقتی آبی در جریان نباشد، شروع می کند به فاسد شدن .البته باز هم مثل همیشه برخی از جزئیات بی اهمیت از چشم من و شمای بیننده پنهان می ماند و نیازی هم نیست که خود را برای آن نکوهش کنیم چون این هم از طبیعت ماست . هر آن چیز که در ابتدا ناخوشایند به نظر برسد به چشم ما مرده است یا باید بمیرد و به دور ریخته شود. اما من می خواهم از جاندارانی صحبت کنم که در این کثافت به دنیا می آیند، قارچها ، پشه ها ، کپکها ، غورباقه ها ، حتا جایی خواندم که نسل بشر نیز از همین آبهای کثافت زاییده شده است. البته بدون ذکر این مسئله نیز ، حدس اینکه جایی نسل ما به کثافت بر می خورد کار مشکلی نبود . من دچار بیماری شده ام ، امروز که از خانه ام بیرون رفتم همه چیز گویی از هم وار رفته بود ، یا انرژیی درون هر چیز بود که گویی می خواهد آن را از درون ذوب کند ، چند نفری که از کنارم گذشتند انگاری واقعی نبودند ، یا انگاری زیر آب هستند و از بیرون به آنها نگاه می کنی ، یا شاید هم از درون ، که خیلی هم فرقی نمی کند. حقیقت این بود، که مشکل از من است . اول اینکه عینکم را نزده بودم و دوم به خاطر خواب زیادم که کمی مرا با واقعیت بیگانه کرده بود و در آخر هم این که در هنگام راه رفتن نمی توانستم تعادلم را حفظ کنم و تلو تلو می خوردم.

۰ نظر ۱۷ فروردين ۹۳ ، ۰۱:۲۰
امید یعقوبی