نوشته های امید یعقوبی

۱۸ مطلب با موضوع «داستان» ثبت شده است

در ویرایش جدید، غلطهای املایی تصحیح شده. تا جایی که به ساختمان داستان صدمه ای وارد نشه تکرار جملات و برخی صفات حذف شده است. همچنین برخی بازنویسی برای راحت تر شدن کار خواننده و یکدستی با متن انجام گرفته است. 

با تشکر از خواننده هایی که با بازخوردهای خوبشون باعث بازنویسی این کار شدند، و تشکر ویژه از خانم توحیدی که در بازخوانی و ویرایش اینکار من رو همراهی کردند.



نامه ای به ژوپلین (ویرایش دوم)

دوست من، ژوپلین! من داستانهایی را که برایم فرستاده بودی خواندم. گفته بودی که نظرم برایت ارزشمند است و نیاز به راهنمایی داری. گفته بودی که مدتیست حال عجیبی داری، احساس می کنی رود آرام اندیشه هایت طغیان کرده و شهر خیالی ات را سیل برده. از شخصیتهای داستانی ات برایم گفتی که همه یا مرده اند یا دیوانه شده اند و بعضی هم به طرز عجیبی ناپدید گشته اند.


ژوپلین، من دوستت دارم و با عشق رشته به رشته افکارت را دنبال کرده ام و می دانم که از چه رنج می بری. تو پس از آن آتش سوزی تغییر کرده ای دوست من. وارد دنیای جدید شدی و به آن عادت نکرده ای. 


روزی را به یاد می آورم که با آن نگاه آرامت به کوه خیره بودی و غم در چهره ات موج می زد. یادت هست روز پس از آن فاجعه را؟ روزی که پرده های واقعیتت، پرده  هایی که همیشه جلوی چشمانت بود زیر شعله ها سوخت و خاکستر شد؟ به من می گفتی دیوانه شده ای. یادت می آید به مطب دکتر رفتیم و چقدر باهم خندیدیم؟ یادت هست که برگشتی و گفتی «گورباباش! واقعیت کدام است! همه چیز ادراک است و من هم درکم نسبت به همه چیز تغییر کرده و واقعیت جدیدی برایم زاییده شده؛ پس بیخیال همه چیز و بیا زندگی کنیم.»

۰ نظر ۰۷ مهر ۹۴ ، ۱۴:۳۸
امید یعقوبی
نه مانند دیگران که با لامسه بلکه با صدای بنگ دنیا را حس می کرد. پوستش اولها چسبناک بود و همین شد تا سربها و ذرات معلق دسته دسته برای رسیدن به او صف کشیدند. لشکری تشکیل داده شد منظم و پیوسته برای محافظت از او. بنگ بنگ یک لیوانِ آب یا سه بنگ و نیم برای روشن کردن دستگاه خنک کننده اش. روزی دائما بنگهایی می شنید که برایش آشنایی نداشت، دیوانه وار خود را به درو دیوار می کوبید، بنگ بنگ بنگ و ناگهان بنگ! پیچهایش باز شد!
۱ نظر ۲۴ مرداد ۹۴ ، ۱۷:۱۶
امید یعقوبی
ده دقیقه ی من ده دقیقه ی دیگران نیست


مشتی کلمه ریختیم روی زمین تا با آن پازل درست کنیم. تمام احساسات و عواطف در انعکاس این کلمات هستی میابند و هم زمان هم هستی واقعیشان را از دست می دهند. روی آنها منعکس می شوند و نتیجه شان هم روی صدا و صدا هم روی رشته های نازک عصبی یک آدم؛ واقعیت همیشه در خفه ترین نقاط مدفون می ماند، یک نقطه، یک کلمه نیمه کاره یا یک حرف اضافه… افسوس که همان یک قطره واقعیت هم زیر دست و پای ویراستارها از آنچه هست هم محوتر می گردد.

        جمع کردن حواس با این وضعیتی که دارم آنقدر مشکل است که هر لحظه ممکن است از کل این حروف و صفحه کلید و سیمهای الکترونیکی جدا شوم و بروم بخوابم یا سرگردان باشم مانند همیشه ی روزگارم… حاصل این همه زور و فشار چیست، تا لحظه ای… لحظه ای چه ؟ زمانی چه؟ شروع کردن سخت بود ولی ادامه دادن سخت تر…

        بگذارید برایتان روشن کنم که از چه حرف می زنم، چطور می شود گفت… اینطور فرض کنید که شما روزی تصمیم می گیرید با تکه های گوشت و چوب کبریتهایی شکسته مجسمه ای بسازید، با ذوق و شوق آن را به اتمام می رسانید و پس از چند روز می بینید که مردم دور مجسمه  حلقه زدند و شما متعجب راه خود را از میان آنان باز می کنید؛ مشاهده می کنید که بینیِ مجسمه تان در ماتحت پیرزنی فرو رفته و مایه ی مزحکه دیگران شده و دیگری هم دست مجسمه تان را کنده و با آن آنجای خود را می خاراند یکی هم با ذوب کردن رشته های مویش خمیرریش درست کرده و دارد با آن اصلاح می کند! یک فرد با ایمان هم کف پای مجسمه را چسبیده و مدام دعا و نیایش می کند که خدا مار از شر این شیاطینی که در دل شک و تردید می اندازند در امان نگاه دارد، آخر این که انسان نیست، انسان نماست! و شما می مانید و دفعه ی بعدی که قرار است مجسمه ای درست کنید با همین مواد، از خورده ریزهای همین مردم!

        وسوسه که شده ام، دروغ چرا، حتا چیزهایی هم ساخته ام که جنسشان کمی ظریفتر از مشتی گوشت و چوب و گوگرد باشد اما فایده ای در آن نمی بینم، هنوزم که هنوز است، ساخته هایم زیر تیغ جراحیِ شماست، شکل و شمایلش چه فرقی می کند! شما آن را می شکافید و با دل روده هایش برای خود دستبند و گردنبند می بافید و من هم تماشایتان می کنم و با خود فکر می کنم که چه می شد اگر ساخته های من توانایی تکثیر داشت و هر بچه ای هم یکی داشت تا با آن بازی کند و دل و روده اش را کف فرش بریزد و خطکش بکشد و مثل شما اندازه بگیرد، ۲۰ سانت، ۴۵ سانت، ۲ سانت، و چندتاش هم چند سانتی کم است! بوی گند می دهد، بوی تعفن، رنگ کثیفی دارد، تقلیدی است، دروغ است، اغراق، بستنی چوبیه مالیده شده به غیر و مشتقات آن همه جا …

        به این درد قسم که ده دقیقه، ده دقیقه نیست، چوب، چوب نیست و سیگار دست من، دود نیست…

        شارلوت با آن ده دقیقه اش، نخی را بیرون کشید که انتهایش به امعا و احشا من ختم می شد. خواسته یا ناخواسته، با این کار او برای لحظه ای همه چیز را از بین برد.

        شارلوت عزیزم، دلیل کناره گیری من شاید این بود که نمی خواستم تو انعکاس خود را روی  پازلهای من ببینی، باور کن که زیبایِ من، لحظه ای با تو خارج از صداقت رفتار نکردم، دردهایی بود که از تو پنهان داشتم و همه ش هم از ترس این بود که گلهای باغچه مان لگدمال پوتین پوشهای دنیای منطقی شود.

        شده است با کسی حرف بزنید و مدتها حرف را ادامه دهید و ناگهان متوجه شوید که حتا زمانتان هم باهم تنظیم نیست؟ یعنی مثلن ده دقیقه ی شما برای او اندازه ی کمتر از ربعی ساعت است، کمتر از صدمی از روز و کم به اندازه ی هزارمی از ماه، و برای شما ده دقیقه بیشتر از ششصدهزار میلی ثانیه یا چندین میلیون میکرو ثانیه هست و حتا …

۲ نظر ۲۰ فروردين ۹۴ ، ۲۳:۱۶
امید یعقوبی

تالار خفاش


از بند رودها رها شدم تا به هرجا روانه شوم
بی آنکه به نگاه ابلهانه ی فانوس ها غبطه خورم
-زورق مست/آرتور رمبو



زیر آسمانی به رنگ قهوه ایِ سوخته روی سنگفرشهای پیاده رو قدم می زدیم که نرسیده به ساختمان تفریحیِ بلندی ایستادیم. مردم کنار در آسانسور ازدحام کرده بودند و بلیتهایشان را تحویل می دادند. مشتی بیلیت پانچ شده هم روی زمین ریخته شده بود. چشمم افتاد به بیلیت یک نفره ای که با بی دقتی پانچش کرده بودند. متوجه شدم که همراهم دیگر بغل دستم نیست. شاید در این حین که من دو دل بودم که بیلیت را بردارم یا نه، رفته بود وسط جمعیت. با احتیاط آن را برداشتم، تا سرم را بلند کردم نگاه خیره ی پیرمردِ متصدی به چشمهایم افتاد و کمی دستپاچه ام کرد؛با لحنی دستوری گفت :«بیا تو، بیا بریم بالا! -مکث- بیا دیگه …» کلکی در کار بود، می دانستم که در آن صدا هدفی پلید نهفته است. ته ریش سیاه و صدای تحکم آمیزش غیرطبیعی بود. گفتم «نه، مرسی.» و رویم را برگرداندم تا از شر آن خلاص شوم. آسانسور بالا رفت و بعد از هشت نه دقیقه یِ دیگر برگشت؛ با یک متصدیِ جدید؛ همانطور که حدس می زدم. متصدی بعد از بالا رفتن وظیفه اش راهنمایی افراد بود و شخص دیگری جای اورا می گرفت. سیاست ساختمان برای بیدار نگه داشتن کارکنانش، فکرش هم خسته کننده است: بالا پایین آمدن و فشار دادن یک دکمه. حالا فرض کنید که اولین چیزی که قرار است بعد از ورود به یک ساختمان تفریحی ببینید پیر مردیست افسرده که مدام چرت می زند و آب دهانش شلوارش را لک کرده است. منتظر شدم که چندتایی وارد شوند تا ورود به آسانسور سرعت گیرد. بعد جلو رفتم و بلیت را تحویل دادم، پانچش کرد و متوجه نیم دایره ی کوچک بالای آن نشد. تا به حال که به خوبی پیش رفته، تنها مشکل اینجاست که نمی دانم در آن بالا چه چیزی انتظارم را می کشد. بدتر اینکه او هم گم شده است؛ اصلا او را به یاد هم نمی آورم، ولی به هیچ وجه نگران نیستم از اینکه یادم نیست، و اینکه حتا یادم نمی آید قبل از این کجا بوده ام. از اینجور اتفاقها چندوقت یکباری می افتد. با فکر کردن به آن همه چیز بهتر که نه، بدتر خواهد شد. آرامشم بهم می خورد و از حداقل امکاناتی که برایم بوجود می آید هم نمی توانم استفاده کنم. همه چیز با سرعت از کنارم می گذرد. یک حواس پرتی کوچک، یک نگاه به عقب، یک لحظه فرو رفتن به فکر کافیست تا در یک چشم بهم زدن جدا شوم. نمی توانم بین اتفاقهایی که افتاده و درحال افتادن است تمایز قائل شوم. گاهی آنها دوباره جلوی چشمانم ظاهر می شوند و بارها به همان شکلی که بودند تکرار می شوند. می دانم گفتن آن برای کسی که داستان من را دنبال می کند مانند توضیح دادن سایه برای خورشید است. من به همین حد بسنده می کنم که آنها نه به شکل خاطره بل به شکل اتفاقاتی واقعی بر من باز می گردند و من هیچ توانایی در تغییر شکل آنها ندارم.

بالا که رسیدیم، دستشویی ام گرفت، راهنما با دست گوشه ای را نشان داد. آنها منتظر من نمی ایستند و دیگر در این ساختمان دستگیره ای نخواهم داشت که به آن تکیه کنم. نه راهنمایی، نه دوستی و نه حتا نقشه ای. نباید خود را زیاد درگیر آثار میخ شده به دیوار کنم. یک تکه ی کوچک هم کافیست. فقط باید در انتخاب آن کمی دقت به خرج دهم. البته کمی غیر حرفه ایست که با یک متصل کننده از اینجا خارج شوم. انتخاب سه شئ گزینه ی مناسبتریست. فقط باید سریع آن را جدا کنم و قبل از جذب شدنش خود را به یک ثبت کننده برسانم.

۰ نظر ۱۷ مهر ۹۳ ، ۲۱:۴۲
امید یعقوبی


تِتا (این فصل از داستان حذف شده است)


پزشک شروع کرد به متر کردن سرم و علامت زدن قسمتهایی از آن با ماژیک. با ژل تِن بیست نقطه ها را پوشاند. سیمها را متصل کرد. شش دقیقه سکوت. دندانهایت بهم نخورند. پلک نزن و عضله هات هم  شل کن. شش دقیقه که تمام شد، نویزها را گرفت و نتیجه را ذخیره کرد. حالا چشمهات بسته باشند. شش دقیقه ی دیگر. نگاهی به نوارها انداخت و چشمانش را تنگ کرد. بگذار دوباره امتحان کنیم. دوازده دقیقه ی دیگر هم سپری شد. اخم کرده بود. «موج تتای تو خیلی بیش از حدِ معمولِ! » به او گفته بودم که لب به قرصهایش نخواهم زد. انتظار چنین نتایجی را داشتم و اصرار او را برای خوردن قرص هم پیش بینی می کردم. او گفت که باید جلویش را بگیری وگرنه آنقدر رشد خواهد کرد که… جمله اش را قطع کردم و با خشونت تکرار کردم که دیگر هیچ وقت لب به هیچ قرص و دارویی نخواهم زد.

تتا موجیست که بهنگام خواب و با پلکهای بسته میزان آن به حداکثر می رسد. برای رام کردن یک اسب وحشی باید قسمتی از آن شد. همه اش از شبی شروع شد که در پشت بام خانه با بادی سرد که به گونه ام می خورد و ایستاده رو به شهر بیدار شدم. نه سال داشتم و از آن روز نیرویی را در خود کشف کردم که قدرتش فراتر از آن است که بشود آن را کنترل کرد. او من را مسخ می کرد و به وحشت می انداخت. بزرگتر که شدم حواسم را با اشیاء خارجی پرت کردم و به او فرصت بیرون آمدن را ندادم. او در سکونهای زندگی بیرون می آمد. چندباری با الکل آن را سرکوب کردم تا آنکه به بلوغ رسیدم و خلسه های بعد از هم آغوشی با دختری هم سن و سال خودم من را از آن حالت دور می کرد. دختری که با او بودم مریض بود و آنقدر افراطی باهم نزدیکی داشتیم که جمع هم آغوشیهایم بعد از آن رابطه تا چند سال بعد به تعداد دفعاتی که باهم بودیم نمی رسید. دیگر بدن او برایم جذابیتی نداشت و بلعکس حالت تهوعی ایجاد می کرد که به سختی می توانستم آن را پنهان کنم. یک بار وسط کارمان نزدیک بود بالا بیاورم. چند بار اوق زدم. او به روی خود نیاورد ولی دیگر نگذاشت پا به خانیشان بگذارم. او که رفت وحشت بازگشت و برای دومین بار در زندگیم در هفده سالگی قرصها را با قیف در جمجمه ام خالی کردند کنار قرصها بدنی تازه هم گیر آورده بودم که خود را با آن سرگرم کنم. گاهی صدای شیه هایش را در شبهای تاریک می شنیدم. شبی را به یاد دارم که قبل از خواب پنجره ی بالای تختم را باز کرده بودم. خواب دیدم که در اتاق لا به لای پایه های مبلهای طلاییمان شناورم. باد بودم! تا این را فهمیدم به سمت بدن مرده ام کشیده شدم و روی گونه هایش لیز خوردم و وحشت زده از خواب پریدم. پنجره نیمه باز بود. جریان باد را که به پرده موج می داد تماشا کردم تا دوباره خوابم برد.

شبی دیگر خواب دیگری به سراغم آمد. در هند بودم و با ردایی قهوه ای. به خوبی یادم هست که در آن زندگی کارهایی را کرده بودم که فکر می کردم هیچ وقت در اینجا آنها را انجام نخواهم داد. تا امروز نیمی از آن را انجام داده ام. وقتی در آنجا فهمیدم که کس دیگری هستم به سرعت به آپارتمان برگشتم و ردا هم ناپدید شد. سوار آسانسور شدم و دستم را روی دکمه ی چهار گذاشتم. یادم آمد که بارها از کودکی به اینور دست روی آن گذاشته بودم. دکمه مثل آدامسی سیاه به دستانم چسبید و وقتی دستم را از آن جدا می کردم کش آمد و آسانسور به سمت طبقه مان حرکت کرد. هرچقدر بالاتر می رفت همه چیز بیش از پیش می لرزید. به در خانه رسیدم فهمیدم که در آنجا خوابم و به سرعت وحشتناکی به سمت اتاق کشیده شدم و از خواب پریدم. لای پنجره این بار هم باز بود.

قرصها را بعد از دو سال کنار گذاشتم. شبش را به خوبی به یاد دارم.

۰ نظر ۱۳ شهریور ۹۳ ، ۲۳:۰۵
امید یعقوبی


نسخه متنی در گوگل داکس (این لینک رو برای مطالعه و دریافت پیشنهاد می کنم) : لینک گوگل داکس
نسخه صوتی داستان در سرور بیان (راویش خودم، مدت ۳۵ دقیقه، حجم ۵۶ مگ) : لینک نسخه صوتی
نسخه صوتی داستان در سرور گوگل (حجم ۵۷ مگ) : لینک نسخه صوتی در سرور گوگل
نسخه صوتی کم حجم در سرور بیان ( حجم ۱۳ مگ ) : لینک نسخه صوتی کم حجم

نسخه صوتی کم حجم در سرور گوگل ( حجم ۱۳ مگ ) : لینک نسخه صوتی کم حجم در سرور گوگل


متن کامل :

دوست من، ژوپلین! من داستانهایی را که برایم فرستاده بودی خواندم. گفته بودی که نظرم برایت ارزشمند است و نیاز به راهنمایی داری. گفته بودی که مدتیست حال عجیبی داری، احساس می کنی رود آرام اندیشه هایت طغیان کرده و شهر خیالیت را سیل برده. از شخصیتهای داستانیت برایم گفتی که همه یا مرده اند یا دیوانه شده اند و بعضی هم به طرز عجیبی ناپدید گشته اند.

ژوپلین، من دوستت دارم و با عشق رشته به رشته افکارت را دنبال کرده ام و می دانم که از چه رنج می بری. تو پس از آن آتش سوزی تغییر کرده ای دوست من. وارد دنیای جدید شدی و به آن عادت نکرده ای.

روزی را به یاد می آورم که با آن نگاه آرامت به کوه خیره بودی و غم در چهره ات موج می زد. یادت هست روز پس از آن فاجعه را؟ روزی که پرده های واقعیتت، پرده  هایی که همیشه جلوی چشمانت بود زیر شعله ها سوخت و خاکستر شد؟ به من می گفتی دیوانه شده ای. یادت می آید به مطب دکتر رفتیم و چقدر باهم خندیدیم؟ یادت هست که برگشتی و گفتی «گورباباش! واقعیت کدام است! همه چیز ادراک است و من هم درکم نسبت به همه چیز تغییر کرده و واقعیت جدیدی برایم زاییده شده؛ پس بیخیال همه چیز و بیا زندگی کنیم.»

نمی دانم در آنجا دقیقا چه اتفاقی برایت افتاده است، اما از آن روز به بعد تو دیگر آن ژوپلینی نبودی که من می شناختم، تغییر کرده بودی و گاه مرا می ترساندی، گاه با آن چشمان خیره ات، که به چشمانم می افتاد، مرا می ترساندی. نگاهت قدرتمند بود. تکانم می داد و شبها به خوابم می آمد. در آن نگاه آتش شعله ور بود، آتشی که به درونت نفوذ کرده بود و شده بود قسمتی از شخصیتت. ژوپلین تو از همه چیز فاصله گرفتی و در حال دور و دورتر شدنی.

رک بگویم که داستانهایت یا خسته کننده اند، یا عجیب و غریب و بی فرم. البته بعضیشان را بسیار دوست داشتم و قبلا هم بهت گفته ام. اما خودت گفتی که آنها که خوب شده اند، معلوم نیست که از کجا آمده اند. یکیشان احتمالا مخلوطی است از بی خوابی و سرگیجه ات و یکیشان هم زاییده عشق دوران جوانیت است. بقیه همه یا بی معنی اند یا آنقدر عمیق، که نفس کشیدن در آن ممکن نیست.

شبی را به یاد می آورم که آن داستان تکان دهنده ات را در کافه برایمان خواندی. رک بگویم که برایم سخت بود که باور کنم، آن ژوپلین، آن دوست قدیمی من، یک همچین چیزی را نوشته باشد. نوشته ات آنقدر عمیق بود که شب دچار شوک شدم و بردنم به بیمارستان. آنجا هذیان می گفتم و داد و بیداد راه انداخته بودم. فریاد بود که که لا به لای سالن بیمارستان زبانه می کشید. پورتئوس، آن دوست فیلسوفمان هم  چند شب پس از آن ماجرا کابوس می دید.

۰ نظر ۲۲ فروردين ۹۳ ، ۰۱:۲۶
امید یعقوبی

لینک قسمت اول تونل
 
آه لعنتی، از صدای زنگ خونه متنفرم، از قرار معلوم اون آشغال هم اینو می دونست و چهار بار دکمش رو فشار داد، اولی خیلی سریع قطع شد ولی آخری انگار نمی خواست قطع بشه، درو که باز کردم، همسایم جولوم وایساده بود، با اون حالت احمقانه ای که بین مردم رایجه، حالتی سرشار از احترام که قراره به فحش بکشدت، مثل چاقویی که با گل تزیین شده و قراره تو سینت فرو بره، گفت: «فکر نمی کنید یه خورده صدای موزیکتون بلنده ؟» جملش رو به طور کامل شنیدم، کاملا واضح، هرچند که خیلی سریع اونو گفت، اما طوری که انگار نامفهوم صحبت کرده باشه گفتم «صدایِ چیمو چی ؟!» دوباره جمله ش رو با خشونت بیشتر تکرار کرد: «فکر نمی کنید که صدای موزیکتون خیلی بلنده !؟» یه لحظه داشت به خاطر لرزش احمقانه ی صداش خندم می گرفت، عصبانیت این جماعت قیافشون رو احمقانه تر هم می کنه، جواب دادم «من معمولا به «فکرم» احترام می ذارم و وادارش نمی کنم که هرچی من می خوام رو انجام بده». گفت: «احمقانست! فکر رو برای خدمت به ما تعبیه کردند و باید ازش مراقبت بشه، برای اینکار هم اصول اخلاقی زیادی طراحی شده، همچنین تا دلتون بخواد برنامه های از پیش تعیین شده برای فکر کردن هست! سری به تلویزیونها و روزنامه ها و محیطهای فرهنگی بزنید تا فکرتون رو از گزند دیوانگی در امان نگه دارید. به نظرم اینها خیلی به پیشرفت بشر کمک کرده، چون باعث شده همه شبیه هم بشیم، اینجوری خیلی بهتره… می شه خیلی راحت با دیگران ارتباط برقرار کرد…» یه لحظه بر می گرده و در تونل رو اون پشت نگاه می کنه، بعد ادامه می ده: «… و دیگه کشمکش و اختلاف عقیده ی چندانی هم باقی نمی مونه که بخوایم بخاطرش بجنگیم؛ مثال واضحش جولوی چشم ماست، بین من و شما اختلاف عقیده وجود داره چون

۰ نظر ۱۸ فروردين ۹۳ ، ۲۱:۲۸
امید یعقوبی

این آخرین کارمه و یکی از بهترین نوشته هام. یه اتورایتینگ کامل، برآمده از ضمیر ناخوداگاه، فقط یه نکته: چون این داستان بدون مرز نوشته شده، کمی پاشو از حیطه اخلاقیات اونورتر گذاشته و به همین علت نمی تونم متنشو مستقیما داخل وبلاگ منتشر کنم. به خواننده هم هشدار می دم که این داستان دارای تصاویر غیراخلاقیه.
در نوشته های سورئال مرزی برای داستان وجود نداره، و هیچ حقیقتی اونجا سانسور نمی شه، هیچ بازنویسی انجام نمی شه. ممکنه تصاویر داستان به نظر بی ربط بیان. این جور آثار مثل خواب می مونن و با سمبول حرف می زنن، به تصویر کشیدن یه خواب شاید به نظر کمی بی شرمانه بیاد، اما می شه گفت که این بی شرمی نوعی شجاعتِ برای انتقال اون چیزی که واقعا هست، نه اون چیزی که هنرمند دوست داره که باشه. 

لینک دانلود نسخه پی دی اف یا وورد از گوگل داکس

۰ نظر ۱۸ فروردين ۹۳ ، ۱۶:۲۷
امید یعقوبی

به طور معمول به سختی دنبال کلمات می گردم، واسم مثل پیدا کردنِ یه لنگه جورابِ توی یه اتاقِ خیلی شلوغه، کلماتی که باهاشون با دنیای خارج ارتباط بر قرار می کنم مشکلشون اینه که انگاری وجود ندارند، معلوم نیست که از کجا میان. لبهام تکون می خورن، از حنجرم هم صدا به بیرون میاد و تو هوای آلوده ی اتاق هم پخش می شه و طبیعی هم هست که تو این هوای آشغالی که توش نفس می کشیم، یه خورده آشغال هم به حرفای من اضافه بشه و انکار کردنشم وقت تلف کردنه، نمی شه هم از دستشون خلاص شد، البته یه جورایی می شه ها! ولی کار من و تو نیست! و اگه هم بتونیم که تمیزش کنیم، تمیز نگه داشتنش واسه خودش یه داستان دیگست! آخرش هم صدام به گوش تو می رسه، ولی متاسفانه کلمات من تا به گوش تو برسن، فاصله ی زیادی تا تصوراتم پیدا کردن، کلمات محدودن و افکار بی انتها واسه همین هر چی که اینجا می بینی انگار که از وسط مه غلیظی بیرون اومده و خالی از وضوحه، متاسفم، من اختیاری رو این جملات ندارم. کلماتِ بی استفاده یِ لعنتی!! من جمله می سازم و تو با تصوراتت جمله ی من رو تحریف می کنی. تصوراتت مثل دیواری هستند بین جملات من و گوشهای تو، تو اینجا صدای من رو نمی شنوی و هدفم رو نخواهی دید، منبع صدایی که الان می شنوی خود تویی، و من فقط واسطه ام، واسطه ای بین تو و خودت، چون نمی تونی بین خودت و خودت تمایز قائل شی. حرفهات با صدای من و موسیقیِ پس زمینه ای که جفتمون اون رو می شنویم پخش می شه، و ناگهان صدای زنگ خانه و صدای مردی که میگه: « فکر نمی کنید یه خورده صدای موزیکتون بلنده ؟».

۰ نظر ۱۷ فروردين ۹۳ ، ۰۱:۵۱
امید یعقوبی



پنجره شماره ۲۳


روزی بود، مانند دیگر روزها، در دفتر خود لم داده بودم و در نور کم آن کتاب می خواندم، که شماره ی ۲۳ و ۱ روی صفحه نمایشگر کوچک میز کارم شروع کرد به چشمک زدن. کتابم را بستم و رفتم بیرون و طبق معمول در راهرو شروع کردم به قدم زدن، اتاق من آخرین اتاق راهروست و تا اولین اتاق سه دقیقه ای راه است، پس برای خود سوت می زدم وسرتکان می دادم و با بیخیالی از زندگی روتین خود لذت می بردم. به نزدیکی اتاق ۱ که رسیدم، خشکم زد. چیزی در پایینِ درِ ورودی بود که تا به حال آن را ندیده بودم، نه آنکه چیز عجیبی باشد، بل که جایگاهش در آنجا بود که مرا به تعجب می انداخت: نوری که سوسو کنان از در اتاق راه به بیرون پیدا کرده بود. همین نور کم کافی بود که کنجکاوی من را برانگیزد. چشمان من به این جور نورها به شدت حساس شده اند، حال آنکه گزارشگران بسیاری در سازمان یافت می شوند که هرگز آن را نمی بینند. آن حس بی خیالی و سرخوشی کاملا از سرم پریده بود و قلبم با ریتم تندتری می تپید، پا به اتاق گذاشتم، منباء نور از پنجره ی بیست و سوم بود. نوری داشت که کم و زیاد می شد. پنجره های دیگر نیز، همه بسته بودند. کنجکاویم به حد مرگ رسیده بود! نزدیکتر رفتم، نور پنجره به ناگاه خاموش شد! با عجله باقی راه را تا پنجره دویدم اما هیچ ندیدم! پنجره بسته شده بود. یک پنجره ممکن است به دلایل مختلفی بسته شود که در اکثر موارد بخاطر بی احتیاطی گزارشگر اتفاق می افتد. تا به امروز خطایی از من سر نزده که باعث بسته شدن پنجره ای شود، البته شاید بسته نشدن آنها به این دلیل باشد که پنجره های نسل جدید کاملا بی حس شده اند، در کتابهای قدیمی خوانده ام، که پنجره ها زمانی حسگرهای قدرتمندی داشتند تا از آنها در مقابل مهاجمان دفاع کند، در کتاب اصول اولیه ی خواندن  خیال به این موضوع اشاره شده که هنگام ورود به اتاق پنجره ها، ابتدا می بایست یکی از پنجره های نزدیک به پنجره اصلی را به قسمتی از تصورات خود متصل کنید تا با اینکار اعتماد پنجره مورد نظر را به دست بیاورید. البته این روش سالهاست که انجام نمی شود، چون به ندرت پیش می آید که پنجره ای بسته شود، پنجره ها امروزه به دلایل مختلفی از جمله بی احترامی به اشیاء داخل آن بسته می شوند، ولی من حتا نتوانستم نزدیک شماره ۲۳ شوم، چه رسد که به اشیاء داخل آن بی احترامی کنم، البته استفاده از واژه ی شئ برای پنجره ی شماره ی ۲۳ کاملا اشتباه است، چون اتاقی پشت آن نبود که بخواهد در آن شیئی وجود داشته باشد، یا بهتر بگویم: مکان و اشیاء ثابتی پشت آن وجود نداشت و همه چیز در چرخش بود.

۰ نظر ۱۷ فروردين ۹۳ ، ۰۱:۴۸
امید یعقوبی