نوشته های امید یعقوبی

داستان بلند «قدمهای سنگین» اپیزود حذف شده «تِتا»

پنجشنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۳، ۱۱:۰۵ ب.ظ


تِتا (این فصل از داستان حذف شده است)


پزشک شروع کرد به متر کردن سرم و علامت زدن قسمتهایی از آن با ماژیک. با ژل تِن بیست نقطه ها را پوشاند. سیمها را متصل کرد. شش دقیقه سکوت. دندانهایت بهم نخورند. پلک نزن و عضله هات هم  شل کن. شش دقیقه که تمام شد، نویزها را گرفت و نتیجه را ذخیره کرد. حالا چشمهات بسته باشند. شش دقیقه ی دیگر. نگاهی به نوارها انداخت و چشمانش را تنگ کرد. بگذار دوباره امتحان کنیم. دوازده دقیقه ی دیگر هم سپری شد. اخم کرده بود. «موج تتای تو خیلی بیش از حدِ معمولِ! » به او گفته بودم که لب به قرصهایش نخواهم زد. انتظار چنین نتایجی را داشتم و اصرار او را برای خوردن قرص هم پیش بینی می کردم. او گفت که باید جلویش را بگیری وگرنه آنقدر رشد خواهد کرد که… جمله اش را قطع کردم و با خشونت تکرار کردم که دیگر هیچ وقت لب به هیچ قرص و دارویی نخواهم زد.

تتا موجیست که بهنگام خواب و با پلکهای بسته میزان آن به حداکثر می رسد. برای رام کردن یک اسب وحشی باید قسمتی از آن شد. همه اش از شبی شروع شد که در پشت بام خانه با بادی سرد که به گونه ام می خورد و ایستاده رو به شهر بیدار شدم. نه سال داشتم و از آن روز نیرویی را در خود کشف کردم که قدرتش فراتر از آن است که بشود آن را کنترل کرد. او من را مسخ می کرد و به وحشت می انداخت. بزرگتر که شدم حواسم را با اشیاء خارجی پرت کردم و به او فرصت بیرون آمدن را ندادم. او در سکونهای زندگی بیرون می آمد. چندباری با الکل آن را سرکوب کردم تا آنکه به بلوغ رسیدم و خلسه های بعد از هم آغوشی با دختری هم سن و سال خودم من را از آن حالت دور می کرد. دختری که با او بودم مریض بود و آنقدر افراطی باهم نزدیکی داشتیم که جمع هم آغوشیهایم بعد از آن رابطه تا چند سال بعد به تعداد دفعاتی که باهم بودیم نمی رسید. دیگر بدن او برایم جذابیتی نداشت و بلعکس حالت تهوعی ایجاد می کرد که به سختی می توانستم آن را پنهان کنم. یک بار وسط کارمان نزدیک بود بالا بیاورم. چند بار اوق زدم. او به روی خود نیاورد ولی دیگر نگذاشت پا به خانیشان بگذارم. او که رفت وحشت بازگشت و برای دومین بار در زندگیم در هفده سالگی قرصها را با قیف در جمجمه ام خالی کردند کنار قرصها بدنی تازه هم گیر آورده بودم که خود را با آن سرگرم کنم. گاهی صدای شیه هایش را در شبهای تاریک می شنیدم. شبی را به یاد دارم که قبل از خواب پنجره ی بالای تختم را باز کرده بودم. خواب دیدم که در اتاق لا به لای پایه های مبلهای طلاییمان شناورم. باد بودم! تا این را فهمیدم به سمت بدن مرده ام کشیده شدم و روی گونه هایش لیز خوردم و وحشت زده از خواب پریدم. پنجره نیمه باز بود. جریان باد را که به پرده موج می داد تماشا کردم تا دوباره خوابم برد.

شبی دیگر خواب دیگری به سراغم آمد. در هند بودم و با ردایی قهوه ای. به خوبی یادم هست که در آن زندگی کارهایی را کرده بودم که فکر می کردم هیچ وقت در اینجا آنها را انجام نخواهم داد. تا امروز نیمی از آن را انجام داده ام. وقتی در آنجا فهمیدم که کس دیگری هستم به سرعت به آپارتمان برگشتم و ردا هم ناپدید شد. سوار آسانسور شدم و دستم را روی دکمه ی چهار گذاشتم. یادم آمد که بارها از کودکی به اینور دست روی آن گذاشته بودم. دکمه مثل آدامسی سیاه به دستانم چسبید و وقتی دستم را از آن جدا می کردم کش آمد و آسانسور به سمت طبقه مان حرکت کرد. هرچقدر بالاتر می رفت همه چیز بیش از پیش می لرزید. به در خانه رسیدم فهمیدم که در آنجا خوابم و به سرعت وحشتناکی به سمت اتاق کشیده شدم و از خواب پریدم. لای پنجره این بار هم باز بود.

قرصها را بعد از دو سال کنار گذاشتم. شبش را به خوبی به یاد دارم. با خانواده شمال بودیم. و من کاملا روی هورمونهای ناشی از مصرف دوز بالای لاووکس شناور بودم. سارا. سارا دختری بود که آینه را جولویم گرفت. دوستش داشتم. بارها به این فکر کرده ام که چرا؟ بارها به این فکر کرده ام که شاید همه اش به خاطر قرصها بوده است. چه چیزها که بعد از کنار گذاشتن قرص به سطل زباله نرفت. ولی او همچنان هست. شاید چون بعد از کنار گذاشتنشان دیگر آنجا نبود. کاری که او انجام داد بیرحمانه بود اما من را به زندگی بازگرداند. آنچه اتفاق افتاد را نمی شود گفت. چون اتفاقی کاملن درونی است. نتیجه ی آن این بود که خود را در خفت و خاری دیدم. بگذارید جور دیگر آن را تعریف کنم. فرض کنید که او برکه ایست در کویری بزرگ، شما می روید بالا سر آن تا از آن بنوشید، اما قبلش تصویر خود را در آن می بینید و می گویید که این موجود وحشتناک لیاقت نوشیدن این آب زلال را ندارد. دلتان به حال آب می سوزد. نمی خواهید که آنرا با خون کثیف خود مخلوط کنید. دیوانه وار به سمت نامعلومی راه می افتید تا آن برکه دیگر شما را نبیند. از آن روز تا چندسال بعدش قرصی نخوردم.

بار بعدی تنها یکی خوردم و آخرین قرصم بود. برای آنکه خودکشی نکنم. از وقتی قرصها را کنار گذاشتم کشش و فکر به سمت خودکشی در من زیاد شده بود. از آن می ترسیدم. نمی خواستم خودکشی کنم، نمی دانم فکرش از کجا می آمد. دلیلی وجود نداشت. مشکلی هم نبود. زندگیم معمولی می گذشت. اما روشهای مختلف خودکشی را بررسی می کردم. وقتی در ارتفاع بودم کششی من را به سمت لبه ها می برد. شاید بخاطر همین بود که کوهنورد شدم. راستش را بخواهید از کودکی این علاقه در من بود. و این من را از همان دوران می ترساند. شور عجیبی داشتم وقتی در پشت بام خانه کنار لبه ها به پایین نگاه می کردم. شوری برای پریدن. روانشناسان می گویند که ما کشش خاصی به سمت چیزهایی داریم که از آن می ترسیم. فروید می گوید که بالاترین لذت در مرگ است چون که بالاترین ترس است. چیزی در من وجود داشت و من آن را قسمتی از خود نمی دانستم. چیزی که باعث می شد به خودکشی فکر کنم. با خود گفتم فقط مدت کوتاهی قرص خواهم خورد. نام عجیبی داشت آنچه به من داده بودند. یکی از آن را شب خوردم. دکتر گفته بود که صبح اثر خواهد کرد. صبح که بیدار شدم. حالت عجیبی داشتم. با اینجور تغییر حالتها از آن زمان که دکترها قرص بارانم کرده بودند آشنایی داشتم. دستشویی رفتم. وقتی بر می گشتم به سمت تخت. در اتاق همه چیز سیاه شد. آنقدر سیاه بود که نمی توانید آن را تصور کنید. ولی صدای سرم را که چند بار به چندجا خورد شنیدم. اولش به میز بود و فکر کنم چند بار هم به کف سرد سرامیک بود که خرد. وقتی بهوش آمدم روی تخت بودم و پدرم بالا سرم بود. همان یک قرص برای هفت پشتم کافی بود و از آن پس دیگر لب به هیچ قرصی نزدم.

اتفاقهای عجیب از آن روز به بعد شروع شد. افکاری در من پیدا شده بود که تازگی داشتند. این حس که همه چیز چقدر ابلهانه و مصنوعی است. این فکر که همه چیز چقدر راحت با خواب مخلوط می گردد. من در آن سیاهی چیزی را دیدم. چیزی که آنقدر از این دنیا دور است که در ترکیب همه ی حالات تمام کلمات هم جمله ای نیست که بتواند آن را توصیف کند. نه با استعاره و نه با دوربین و نه با میکروفون نمی شود از آن حرف زد.

شاید زده باشد به سرم. شاید دیوانگی که می گویند همین است. دیوانگان دو دسته اند. آنهایی که احمقند و اسیر قرص و بستری در تیمارستان و آنهایی که آنقدر باهوشند که بتوانند دیگران را گول بزنند تا کاری به کارشان نداشته باشند.

در زندگی بین تمام نقاط ارتباط وجود دارد. اتفاقهایی هستند که هنوز رابطه شان را با دیگر نقاط پیدا نکردم. اگر بتوان زمان را نادیده گرفت، می توان طرحش را دید و فهمید. یکی از آنها روزیست که اختیارم را از دست دادم و به سمت تلفن حرکت کردم. سیم آن را کشیدم و آمدم در پذیرایی و آنجا به سرعت بالا و پایین می رفتم و فریاد می زدم که من را به واقعیت برگردانید. اختیاری روی پاهایم نداشتم. آی فون را برداشتم و بریده بریده گفتم «خطر… خطر… لطفا نیا تو… پلیسا… لطفا نیایین تو» یقه ی دو نفر را گرفتم و چسباندمشان به دیوار و سرشان داد زدم که «من رو به واقعیت برگردونید» زیر دوش آب سرد بودم و فکر کردم که احتمالا همه ی اینها خواب است. بعد فهمیدم که بیدارم و آمدم بیرون کنار تختم و محکم گفتم «باید افکار بدم رو بریزم بیرون!» مثل روباتها حرف می زدم. بعد خم شدم و دستی به موهایم کشیدم و قطرات آب را روی هوا دیدم که به کرمهای قهوه ایِ کم رنگ بدل شدند و روی ملافه ی سفید پیچ و تاب خوردند و به آرامی ذوب گشتند و در آخر هم چیزی از آنها باقی نماند. هنوز هم پاییزها زمانیکه چشمانم به کپه ای از برگهای خشک شده روی زمین می افتد یاد آن اتفاق عجیب برایم زنده می شود.

هرکس بود می ترسید و پس از آن کاری انجام می داد. اما من فقط آن را پذیرفتم با آن که دلیلی برایش پیدا نمی کردم. تا آنکه یک روز بعد از یک کوهنوردی سنگین به خانه آمدم و کمی دراز کشیدم و پنج دقیقه ای چشمانم را بستم. بلند شدم و روی صندلی نشستم. نگاهی به آینه انداختم و آن اتفاق افتاد. من در آینه بودم و از آن تو به بیرون نگاه می کردم و آن یکی که بیرون بود هم به اندازه ی من غیر واقعی بود. بلند شدم و دوباره خیلی سریع در خانه قدم زدم. برای آنکه آنرا از ذهن خود بیرون کنم. هدفونم را گذاشتم و موسیقی ترنس گوش دادم. غلظت آدرنالین در خونم زیاد شده بود. از قرصها رها شده بودم اما هنوز هورمونها بودند. فریاد زدم «من آزادم! من آزادم! من آزادم آشغال عوضی! » هدفون را در آوردم و به سرعت آینه را برداشتم و در حمام همه ی موها و ابروهایم را زدم. در همان حال که موها روی کف حمام می ریخت می گفتم «من هرکاری بخوام می کنم! من آزادم!». شب که به خودم آمدم فهمیدم که با این وضع حتما دیگران بخاطر درک ضعیفشان پیش خود فکرهای بدی خواهند کرد. فکر کردم که سرم را باند پیچی کنم و بگویم که در کوه زمین خوردم. با آنکه جای خالی ابروهایم هنوز تعجبها را بر می انگیخت، کمتر جلب توجه می کردم.  فردایش بیرون کلاس منتظر بودم که کلاس بعدی شروع شود که دختری آمد و گفت «وای!! چی شده!!» حالت وحشت زده داشت. ولی ذره ای از آن وحشت روی من تاثیر نگذاشت و خیلی راحت گفتم «هیچی زمین خوردم.» گفت «آخه می دونی خواهر من سرشو عمل کرده بود… نمی دونی چقد گریه کردم واسه اون… کلی رفتم مشهد پیش امام رضا نذر کردم… خیلی بد بود امید… » توی چشمانش اشک حلقه زده بود ولی ذره ای برای من اهمیت نداشت. آن کار عواقب سنگینی برایم داشت. دیگران مشکوک می شدند. بعضی تا نگاهشان به چشمهای بدون ابرو من می افتاد می ترسیدند و گمان کنم که بعضیها هم دلشان می سوخت چون فکر می کردند سرطانی چیزی دارم.

این رفتار بخاطر آن بود که هنوز به آنچه شده بودم عادت نداشتم. رها شده از چیزی که مایه ی عذابم بود، و آن تصویری بود که از خود داشتم. با از بین رفتن آن، دنیای من تغییر کرد. کودک در مرحله ی آینه ای می فهمد که از مادر جداست و من در این مرحله فهمیدم که کودک توهم است.

نیرویی من را به جایی می بَرَد. چراغهایی می بینم که باهم ترکیب می شوند از هم جدا می شوند، شش ضلعی میسازند. یا در روز، دسته ای سیاه با خطوطی آشوب زده در آسمان. دسته ای از سنجاقکها. کلاغهای ولگردِ کنار جاده، که به آرامی قدم بر می دارند و زیر سایه استراحت می کنند. زمینِ بایری که از آن رد شدیم چیزی از من افتاد. کلاغها دورش حلقه زدند. وقتی دور می شدم: دیدم برای یک لحظه برقی را، درست وقتی که کلاغی بالش را تکان می داد.

۹۳/۰۶/۱۳
امید یعقوبی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">